در دور دستها چراغی سوسو میزند میرسم به آن چراغ اینجا نور کم است اینجا روستائیست کوچک کودکی آمد ، خنده بر لب ، پا برهنه ، با لباسی گرد آلود می دود در خانه بوی شالیزار است که می آید بر مشام بوی شالی بوی چایی ، بوی خوب مهربانی دختری می آید شال بر دور کمر بسته او نیز خنده بر لب دارد پدرش می آید خسته از کار با خنده ، می روند در خانه مادر توی خانه سفره ای پهن کرده بوی نان خانگی بوی ریحان بوی نعنا خاننه شان گرم گرم است آتش عشق در آن میسوزد این چه مهریست؟ همه با هم هستند همه هم صحبت هم همه غمخوار هم اند این چه عشقی است؟ این چه عشقی است؟؟؟؟