یادمه بهت میگفتم عشق من تو مال من باش
یادمه بهت میگفتم گل من کنار من باش
اونروزا عاشق نبودم زندگیم همش هوس بود
همه حرفام همه عشقم همه و همه دروغ بود
تورو دیدم با غریبه دلم توی سینه لرزید
میدونم که خیلی دیره واسه گفتن ببخشید
دست تو تودست دیگست قلب تو مال من نیست
حالا که دیگه تو نیستس جای خالیتو میبینم
خای خالیت واسه من شده دردوغصه و غم
میدونم تموم حرفام دیگه باورت نمیشه
میدونم گناه من بود گل من بی تو نمیشه
jonquil
شنبه 15 مردادماه سال 1390 ساعت 10:30 ب.ظ
خیابان به خیابان
کوچه به کوچه
خانه به خانه
بدنبال تو گشتم
بدنبال آن دستان مهربان پینه بسته
که وقت مرگ آفتاب سر به دامان پر مهرش موهایم را نوازش میکرد
بدنبال آن آغوش گرم
بدنبال تو
jonquil
شنبه 15 مردادماه سال 1390 ساعت 10:29 ب.ظ
بودن تو
حضور گرم آفتاب است
در انجماد روح و هستی
حضور گرم آفتاب در سینه ابر سرکش مستی
بودن تو
آرامشی است،آرامش قلبهای پرهیاهو
آرامش شب در لحظه بین بیداری و خواب
و انگیزه خواهشی سطلی ازنور
بودن تو
تیراژه ایست در آسمان آبی عشق
بهاریست در فصل سرد زمستان
و قراریست در دل بیقراران
بودن تو
تمنای دستی است به دستان مهربان معشوق
و پژواک آن مردمانیست که گمگشته اند در خاطر دشت
و تنها مانده اند در شبان کویری
jonquil
شنبه 15 مردادماه سال 1390 ساعت 10:27 ب.ظ
خسته ام
خسته از برهوت زندگی
خسته ازاین هیاهو
خسته از این آشفتگی
به کجا میرسم؟؟
سر انجام چیست؟؟
که میداند؟
که می داند که دستان شوم سرنوشت
فردا چگونه برایم لالائی می سراید؟؟؟؟
jonquil
شنبه 15 مردادماه سال 1390 ساعت 10:23 ب.ظ
خسته ام
خسته از برهوت زندگی
خسته ازاین هیاهو
خسته از این آشفتگی
به کجا میرسم؟؟
سر انجام چیست؟؟
که میداند؟
که می داند که دستان شوم سرنوشت
فردا چگونه برایم لالائی می سراید؟؟؟؟
jonquil
شنبه 15 مردادماه سال 1390 ساعت 10:23 ب.ظ