خسته ام
خسته از برهوت زندگی
خسته ازاین هیاهو
خسته از این آشفتگی
به کجا میرسم؟؟
سر انجام چیست؟؟
که میداند؟
که می داند که دستان شوم سرنوشت
فردا چگونه برایم لالائی می سراید؟؟؟؟
jonquil
شنبه 15 مردادماه سال 1390 ساعت 10:23 ب.ظ
خسته ام
خسته از برهوت زندگی
خسته ازاین هیاهو
خسته از این آشفتگی
به کجا میرسم؟؟
سر انجام چیست؟؟
که میداند؟
که می داند که دستان شوم سرنوشت
فردا چگونه برایم لالائی می سراید؟؟؟؟
jonquil
شنبه 15 مردادماه سال 1390 ساعت 10:23 ب.ظ
پائیز است
فصل سرد جدایی
فصل غم انگیز مردن در غروبی حزن انگیز
فصل رفتن
فصل بی تو راه را پیمودن
پائیز است
فصل سرد جدائی
jonquil
شنبه 15 مردادماه سال 1390 ساعت 10:22 ب.ظ
در دور دستها
چراغی سوسو میزند
میرسم به آن چراغ
اینجا نور کم است
اینجا روستائیست کوچک
کودکی آمد ، خنده بر لب ، پا برهنه ، با لباسی گرد آلود
می دود در خانه
بوی شالیزار است که می آید بر مشام
بوی شالی بوی چایی ، بوی خوب مهربانی
دختری می آید
شال بر دور کمر بسته او نیز خنده بر لب دارد
پدرش می آید
خسته از کار با خنده ، می روند در خانه
مادر توی خانه سفره ای پهن کرده
بوی نان خانگی
بوی ریحان بوی نعنا
خاننه شان گرم گرم است آتش عشق در آن میسوزد
این چه مهریست؟
همه با هم هستند
همه هم صحبت هم
همه غمخوار هم اند
این چه عشقی است؟
این چه عشقی است؟؟؟؟
jonquil
شنبه 15 مردادماه سال 1390 ساعت 10:21 ب.ظ
گاه با یک تبسم یک نگاه
گاه با یک نیایش یک دعا
گاه با یک تلألؤ یک بلور
گاه با یک صدا و یک سکوت
گاه با یک نشاط دلپذیر
گاه با یک عشق بینظیر
میتوان از سر شروع کرد زندگی
میتوان از سر داد نغمه دلدادگی
jonquil
شنبه 15 مردادماه سال 1390 ساعت 10:20 ب.ظ