تو


تو آن نگاه گمگشته ای در نگاهم
تو آن حس خوابیده ای در وجودم
تو آن ماهی رود خروشان
تو آن راه شیری در آن کهکشان
تو آن پرتو سوزنده عشق
توآن کاشف اسرار عشق
توئی آنکه معنا دهد زندگانی
توئی آنکه قلبم ببرد یادگاری

چیست


اکنون شب است و من به آسمان می نگرم

من به آن مروارید درخشان مینگرم

من به آن ستاره نورانی
من به آن عشق قشنگ مینگرم
اکنون شب است و من به تو می اندیشم
به تو که خوب منی
به تو ای محبوبم
به تو ای رؤیایم
به تو می اندیشم
تاکه از حال روم
روم آنسوی خیال
پیش اساطیر زمان
تا که پرسم چیست؟؟؟؟؟
«آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست»

کوچ

شهر خاموش است
صدای کودکان گستاخ و بازیگوش ، در کوچه هایی که بوی نم خاک در هوایش می پیچید
بگوش نمیرسدصحبت از آغوش پر مهر مادر نیست
دیگر صدای خنده ای نیست
و من در میان این نبودها
پر گشوده تا کوچ کنم
اما این پرنده مهاجر
بر دام تو ای صیاد عشق گرفتار است